جیغ

زهرا با آستین لباسش عرق روی پیشانیاش را پاک کرد. نفس محکمی کشید. زبانش را دور
لبش کشید اما لبهایش آن قدر خشک بود که فایدهای نداشت. بادبزن را تندتند تکان داد.
به ورودی کولر نگاه کرد. پوفی کرد و گفت:»کاش برقا قطع نشده بود«
از جا پرید. به طرف روشویی رفت. دست و صورتش را شست و برگشت. کنار مادر دراز کشید.
از این پهلو به آن پهلو شد. خوابش نبرد. بلند شد. به صورت مادر نگاه کرد. خواِب خواب بود.
به آشپزخانه رفت. لیوان کنار کلمن را برداشت و پرش کرد. آب خنک را یکباره سر کشید. بلند
گفت:»یاحسین شهید«
پیش مادر نشست. بادبزن را برداشت. یک دفعه جیغ کوتاهی کشید. دست روی دهانش
گذاشت. چشمانش پر از اشک شد.
مادر از خواب پرید. نشست. به زهرا نگاه کرد. با چشمان گرد و صدای لرزان پرسید:»چی شده؟
حالت خوبه؟«
اشک از چشمان زهرا افتاد آرام گفت:»حواسم نبود آب خوردم«
مادر نفسش را بیرون داد. چشمانش را باز و بسته کرد و گفت:»ترسیدم دخترم!«
دست روی سر زهرا کشید و ادامه داد:»چون حواست نبوده اشکالی نداره«
لبخند زد و اشک زهرا را با انگشت پاک کرد. زهرا با لبولوچهی آویزان پرسید:»چرا اشکال
نداره؟«
مادر آرام به پشتی تکیه داد. زهرا خودش را توی بغل مادر جا کرد. مادر توضیح داد:»خدا
خیلی مهربونه، چون شما حواِست نبوده و از عمد نخوردی روزهی شما باطل نمیشه«
چشمان زهرا از خوشحالی برق زد. دست مادر را بوسید. به المپ که تازه روشن شده بود نگاه
کرد و گفت:»اخ جون برقا هم اومد«

موردی برای نمایش وجود ندارد.