مورچه ای که زیر فرش ابریشمی گم شد

من یک بچه مورچه بودم،که زیرفرش ابریشمی گم شدم .اسم من مورچه طالیی هستش ،خونه من زیرکابینت اشپزخونهبودوبا دوستانم .مورچه قرمزی ومورچه بلوری صبح تا شب بازی میکردیم وازخوراکیهای
خوشمزه که توکابینت میخوردیم ،یک روز که اززیرکابینت بیرون امدیم وشروع به بازی کردن
کردیم .کل اشپزخونه روبدوبدوکردیم ،هرسه تایی خسته شده بودیم ووسط اشپزخونه
نشستیم .وشروع کردیم به صحبت کردن ،مورچه قرمزی ومورچه بلوری وسط حرف زدن
خوابشون برد.منم که داشت حوصله ام سرمیرفت ،ارام پاشدم که دوستانم بیدارنشن ،راه
افتادم به طرف پذیرایی رفتم تا گشتی بزنم یهویی رفتم زیرفرش ابریشمی پذیرایی همه
جاتاریک شد.یه کم رفتم جلوترهی تاریکتر میشد.راه روگم کرده بودم ،وهرچی جلوتر میرفتم
.راه برگشتن زیادترمیشد،اول ترسیدم که نکنه دیگه نتونم برگردم پیش دوستام ،دلم برای خونه
زیرکابینم تنگ شده.برای بازی با مورچه قرمزی ومورچه بلوری هم تنگ شد،با خودم گفتم :من
مورچه طالیی زرنگ هستم ،وباالخره راه خونه روپیدا میکنم ،یکم دیگه رفتم جلوتردیدم یک
مورچه کوچولویک گوشه نشسته ،وحسابی ترسیده وراه خونه اشو گم کرده
،تامنودیدترسید.گفتم :نترس ،منم راهموگم کردم اما نترسیدم ،وتصمیم گرفتم ،قوی باشم وبه
خودم گفتم من مورچه طالیی زرنگم وراهموپیدامیکنم ،دستشوگرفتم وبلندش کردم ،وگفتم
:اسمت چیه دوست خوبم ؟با صدای لرزون گفت :اسم م م مورچه فسقلی ،یه بوس خوشمزه
کردمش وبغلش کردم ،وسعی میکردم ،راه برگشت روپیدا کنم .مورچه فسقلی بهم گفت :من
حرف مامانموگوش ندادم وبدون اجازه ازکمداتاق خواب بیرون امدم وبه سمت پذیرایی رفتم
،وبعدش یهویی دیدم زیرفرش ابریشمی هستم .وراه برگشت روپیدا نکردم .االن حتما مامانم
نگرانم شده ،وقتی راه روپیدا کردیم به خونه که رسیدم حتماازمامانم عذرخداهی حسابی
میکنم ،میپرم بغلش ودیگه بدون اجازه بیرون نمیام ،همین جورکه مورچه فسقلی داشت .حرف
میزد،منم تندتندراه میرفتم ودنبال پیدا کردن راهی بودم،یهویی نوری دیدم که داشت ازیک
گوشه ای زیرفرش ابریشمی روروشن میکرد.همون راه روادامه دادم ،ورسیدیم به نورکامل ،اول
مورچه فسقلی رواززیرفرش هولش دادم بیرون ،بعدم خودم روبازوراززیرفرش کشیدم
بیرون،هوای خنگی روحس کردم ،دیدم وسط پذیرایی هستیم ،مورچه فسقلی روبغل کردم ،اول
رفتم سمت اتاق خواب،مامان مورچه کوچولوداشت گریه میکرد،ازاینکه بچه اشوگم کرده،رفتم
جلوسالم لرزونی دادم. مامان مورچه فسقلی تا بچه اشودیدشروع به دعوا کردنش کرد، که
کجابودی ؟چرابدون اجازه بیرون رفتی ؟مورچه پرید بغل مامانش همین جورکه گریه
میکرد،مامانشوبوس میکرد،گفت :مامان جون دیگه بدون اجازه بیرون نمیرم،همیشه کنارت

میمونم تا بزرگتربشم ،مامان مورچه فسقلی گفت :پسرم من میبخشمت ،اما بایدقول بدی بدون.
اجازه من بیرون نری وکاراشتباه. انجام ندی ،چون ممکن بودراه خونه روپیدا نکنی ،وبرای
همیشه ازهم دورباشیم ،مامان مورچه کوچولوکلی ازمن تشکرکرد.مورچه فسقلی روبوسیدم
وخداحافظی کردم وبه سمت اشپزخونه حرکت کردم .وازاینکه تونسته بودم به مورچه فسقلی
کمک کنم ،خوشحال بودم ،همین جورکه داشتم داشتم میرفتم ،حس کردم چقدردلم برای
مورچه قرمزی ،مورچه بلوری تنگ شده وسرعتموبیشترکردم ،دلم برای مامان تنگ شده
،سرعتموبیشترکردم ،واصال احساس خستگی نمیکردم ،به اشپزخونه رسیدم هنوزمورچه قرمزی
ومورچه بلوری خواب بودند.رفتم کنارشون درازکشیدم ،وبا خودم تصمیم گرفتم
"هرمسیروراهی روبرای رفتن انتخاب کردم اول خطرهایی که دراون مسیرهست روبهش
فکرکنم ،تا همیشه ازخطردورباشم

موردی برای نمایش وجود ندارد.