سفر

صبورباش 

هم حکمت را میفهمی. هم قسمت رومیچشی هم معجزه رومبینی 

بنام خداوندزیبایها 

 نام داستان : سفر

 نگاهی به ساعت مچی ام کردم ساعت ۵۰:۸ دقیقه رونشون میداد.

.ازصبح زودازخونه زده بودم بیرون ،اگرمجبورنبودم اصلا نمیرفتم ،،وای که چه هوای گرمی بود....واقعا چرا هوای تهران اینهمه زودگرم کرده ؟توذهنم مرورش کردم چرا واقعا ؟؟ نوروگرمای افتاب داشت اذیتم میکرد...

صدای بوق ماشینها ،همهمه مردم ،دست به دست دادتا گرما قدرتش بیشتربشه ...درماشین... بازشددوستم با عجله واردماشین شد،غرغرکنان گفت وای چه هوای گرمی ، پیشنهاددادبریم بستنی بخوریم ؟؟؟گفتم اره اره بریم یه خنک میشیم ،

بستنی عمورسول که خیلی معروفه ،وهرکس بستنی عمورسول رویکبارخورده ،مشتری دائمش شده،مغازه ای شیک وبزرگ با کلی شکالتها، پاستیل های رنگ رنگی ،انواع بستنی ها با رنگها وطعم های مختلف ،وای نگم تا نخوریش حسش نمیکنی 

،واردمغازه شدیم ،،سفارش دوظرف بزرگ بستنی دادیم . که روش با انواع مغزها وکاکائوها تزیین شده بود.عمورسول که کامالبا ذائقه وسلیقه من اشنابودمقداری اب البالوی ترش روی بستنیم ریخته بود،خنک بودن داخل مغازه لذت خوردن بستنی برامون دوچندان کرد،

بعدازاینکه خوردن بستنی تمام شد،ازعمورسول خداحافظی کردیم وحرکت کردیم به سمت خونه..وقتی رسیدیم ،با عجله پیاده شدم طاقت گرما نداشتم ،خداحافظی هول هولکی کردیم ازهم ..واردحیاط شدم 

سایه درخت انگورکل حیاط روگرفته بود ،بوی گل های رنگارنگ باغچه فضای حیاط روخوشبوکرده بود...واردپذیرایی شدم .بوی غذای مامان کل خونه روگرفته بود،نگاه ساعتم کردم 10بود،مامان چه زودناهارشواماده کرده؟؟

بعدازشستن دست وصورتم به اتاق رفتم، خودموولوکردم وشکوه کردم ازگرماوشلوغی شهرم،،دفترکناردستم روبرداشتم ،مطالب استادروروزانه مرورمیکردم بشدت عاشق بعضی ازمطالبش بودم ،،استادرستادواقعا بینظیرهستن وبسیارمهربون ، ازهمه لحاظ عالی ،درتعجبم این همه مطلب توهرزمینه ای چطورتونسته تومغزش جای بده واین نشونه قدرتش بود،

شروع کردم به مرور،توجه به ناخوب، نا خوب برات میاره،سعی کن درروزکارهایی انجام بدی که وقتی برام تعریف میکنی احساس غرورکنم،یه قانون اصلی داره این جهان .احساس خوب =اتفاق های خوب ،،اینوبدون دریای اروم ناخدای اروم نمیسازه ،عاشق این این مطلبم ..دریای اروم ..هی تکرارتکرار،،،پاشدم نگاهی به خودم به اینه کردم وای وای چقدرخوش اندام شده بودم ..

مرورتمرینات ذهنی کردم وتعهدم نگاه کردم ..گوشیموبرداشتم دیدم توگروه حال خوب استادچالشی گذاشته ..کلیپ نسیم جون رودیدم وحسموبیان کردم،،وازاون همه ارامش وزیبایی دلم گرفت که چرا شهرمن همیشه پرسروصداست،خسته بودم خیلی .

ساعت 30:11بود..سنگینی پلک هام شدیدترشد...... )ازصفحه شخصی نسیم جون برام پیامی اومده بود....سالم عزیزم ،وقتی نظرت رونسبت به کلیپم دیدم ،،که دنبال ارامشی وازسروصدات خسته ای ،تصمیم گرفتم که دعوتت کنم برای چندروزی به شهرساری ،خیلی دوست دارم قبول دعوت کنی ،وکنارهم باشیم،،خیلی خوشحال شدم وماجرای دعوت روبه خانواده ام گفتم ،وباتوصیفهایی که من ازگروه حال خوب ودوستانم براشون گفته بودم،وبا شناختی که ازاستادم داشتن ،موافقت کردند،خیلی خوشحال بودم هم مسافرت بودهمه دیدارنسیم جون مهربون وازهمه مهمتره برای دیدن استادم که لحظه شماری میکردم ،،،موضوع سفرروبه حدیث که بهترین ومهربونترین دوست دنیاست گفتم وازش خواستم بامن همراه باشه ولذت ببریم ،،حدیث هم قبول کرد،،به نسیم پیام دادم ،که عزیزم مهربونم با جون ودل دعوتت روقبول میکنم وساعت ۵بعدازظهرتوفرودگاه ساری هستم،بلیط هواپیمارواینترنتی رزوکردم ،به سراغ کمدلباسهایم رفتم ،وسایل ولباسهای الزمم روتوچمدونی گذاشتم ،حدیث به دنبالم امد،نگرانی مامان روازچشمش خوندم گفتم :مامان من مراقبم،نگران نباش ،حسابی بوسیدمش وبعدازخداحافظی به طرف فرودگاه مهرابادحرکت کردیم ،20دقیقه بعدرسیدیم درب ورودی فرودگاه ،.توسایت اینترنتی فرودگاه مابایدترمینال 4میرفتیم ، واردسالن شدیم .تابلوی ابی رنگ بزرگی اسم های مسافرین روبا مشخصات کامل نشون میداداسم من وحدیث هم مابین اسامی بود، به سمت بازرسی رفتیم وبعدازتحویل گرفتن چمدونهامون به سمت سکوی پروازدعوت شدیم ،ویکی یکی یکی مسافرین سوارشدن ازشانس من وحدیث شماره صندلیهامون کنارهم بود،،بعدازخوش امدگویی وصحبتهای مهماندار...هواپیمااماده حرکت شد،واروم اروم ازمین جدا شدوباال وباال تررفت،ازپنجره نگاهم به اسمان بودچه اسمان ابی ..چه ابرهای سفیدوقشنگی ..به پایین نگاه کردم ،وای خدای من شهرم چه زیباست همان تهران شلوغ،چه ساختمانهای بلندی ،این ساختمانها چقدرزییاهستن ازباال ،ومن فقط ازپایین خیابونهایی با یه عالم ساختمان بلندوپرجمعیت دیدم،وای چه درختان سرسبزی که که دوطرف همه خیابونها بود،ومن ازپایین فقط دودودم دیدم.واین زیبایی این درختان سرسبزروندیده بودم....برج میالدچه نما واسکلتی قشنگ داره ..چه چراغهای رنگارنگ زیبای،،چه شیشه های فرورفته جالبی ،برج میدان ازادی ،ازباال چه چشم نوازبود ، چه قدرتی داره سفت ومحکم وسط شهربا عظمت ایستاده ،ومن زمانی پایین بودم بی تفاوتها هزارارن بارازمقابلشون گذشتم ..وازشلوغی شکوه کردم ،،رودکن ،چه پراب دیده میشدچقدرگل وگیاه زیبا اطرافش بود.به اینجا که رسیدم گفتم حدیث حدیث خونه ما اونجا پشت رودکن ...دوتایی خنده ای کردیم ..وای که شهرم چقدربزرگ وزیبا بود،پرازپارکهای قشنگ جاهای دیدنی ...که من درپایین فقط شلوغی وگرما والودگیشودیدم ،ناگهان هواپیما تکانی بدخورد، همه ترسیدن ،،مهمانداربا ارامش دادن به مسافرین سعی میکرد..خبری بده ...که متاسفانه هواپیما با نقص فنی روبروشده بود،همهمه مسافرین وترسشون بیشترشد،سریع به یادتجسم کردن باال خودم گفتم که استادهمیشه بهم یاداوری میکرد،سریع موبایلم روبدستم گرفتم ..شروع به نوشتن کردن کردم وایمان به معجزه نوشتنم ،،نوشتم نوشتم نوشتم وتجسم کردم که االن میدونم ،مهمانداراعالم میکنه نقص فنی برطرف شده ارامش برمیگرده به مسافرها وما دقایقی بعد توفرودگاه ساری به زمین میشینیم ،نوشتم وتجسم کردم ،قدرت نوشتنم قدرت تجسمم باردیگرمعجزه ای کردومهماندارگفت :مسافرین عزیز ارامش خودروحفظ کنیدبه لطف خدا نقص فنی برطرف شده....ودقایقی دیگربرزمین فرودگاه ساری فرودمیاییم،،،،ارامشی عجیب بین مسافران روفراگرفت وهمه شاکرخداوندبودن ...ومن ازاینکه باردیگر تونسته بودم با قدرت نوشتن وتجسمم به یکی دیگه ازخواسته هایم برسم خوشحال بودم اول شاکرخدایم بودم وافتخارمیکردم به استاد قدرتمندم که توانایی نوشتن وتجسم کردنم را نشونم داده ،به فرودگاه ساری فرودامدیم ،وبعدازپیاده شدن ازهوایپما،،با نسیم جون تماس گرفتم ،،،الو الو نسیم جون نسیم جون. انتن نمیده ،،،مجددشماره گیری روزدم ،نسیم جون کجایی ،،نسیم نشونه ای ازخودش دادبه اطرافم تندتندنگاه کردم ، با شاخه گل رزسرخ رنگی که تودستش داشت اشاره کردمنم اینجا م،به سمت ما امدومحکم همدیگروبغل کردیم وازشدت خوشحالی بلندبلندمیخندیدیم ونفس نفس میزدیم ،،حدیث ونسیم روبوسی گرمی کردند .راوش کوچولوهی میگفت سالم خاله،سالم خاله ، بغلش کردم نازونمیکن بود، خیلیم ..شیطون .نسیم ماروبه طرف ماشینش راهنمایی کرد..وبه طرف خونه اش حرکت کردیم ،شهرساری ارامشی نسبتا خوبی داشت که درشهرمن نبوددرختان سرسبزوهوای خنک .به خونه نسیم جون رسیدیم ،مستقیم به تراسش رفتم وازباال همون چشم انداززیبارودیدم وای خدا چه حس ارامشی داشت ..سکوت ..گلهای رنگ رنگیش ..خیابونهای خلوت واسمان ابی بیکران ..حس عجیبی بود،انگاری توهمون کلیپ صبح بودم ولمش کردم .نسیم جون با چایی تازه دم وکلی خوراکیهای خوشمزه یه دورهمی با صفا برامون توتراس ردیف کردسه تایی کنارهم گفتیم گفتیم گفتیم ...تا شب شد ...موقع خوابیدن گفتم نسیم جون ما دوروزفرصت داریم بایدبرگردیم،یک روزگردش توشهرساری ویک روزبرای دیدن استادرستاد،،نسیم جون گفت فردا به دیدن استادمیبرمت .وهمراه استادبه جاهای دیدنی ساری رونشونتون میدم وحس وحال خوب باهم بودن روبهم هدیه میدیم ،خیلی خوشحال شدم ،،نسیم جون ازهدیه ای که برای خودش وراوش جون برده بودم خیلی خوشش اومده بود گفت :هدیه قشنگت نشونه با احساسی توست بازم هموبوسیدیم وخوابیدیم ،،،صبح زودبعدازخوردن صبحونه نسیم جون ماروبرای دیدن استادبرد،واستادازاین دیدارخبرنداشت ،، میخواستم سوپرازش کنم ،،همش فکرمیکردم چه هدیه ای برای استادببرم که واقعا خوشش بیاد،،غوغایی تودلم بودولی رونمیکردم ..من همون پسرک موقرمزی کتاب ملت عشق بودم واالن حسش رولمس میکردم ،،دیدن استادم خیلی برام ارزشمنده خیلی ،،،هنوزفکرهدیه ام برای استاد،،یهویی جرقه ای به ذهنم زد،،،وای چه هدیه ای باالترازاین ،،،ای خدا شکرت که تونستم زیباترین هدیه روبه بهترین استادم بدم،،حاال که دقیق فکرمیکنم سه هدیه دارم براشون ،،،درهمین فکرها بودم ،نسیم جون گفت رسیدم ،،،قلبم بشدت تپشش رفت باال ،،دیدن استادم ،،نسیم زنگی زدبه استادوبعدازاحوالپرسی گفت: کسی برای دیدنت امده ،استادم تعجب کردوسوال کردکیه ؟؟نسیم جون گفت :ماداخل ماشینیم ،استادبا عجله گفت االن میام االن میام ،،استرس ازطرفی ،وشوق دیداراستادازطرفی دیگه ،،واقعا حس همون پسرموقرمزی روداشتم،،استادبه سمت ماشین میامدوهرلحظه نزدیکترمیشدهیجان من باالترمیرفت ،،نسیم جون ازماشین پایین امدوسالمی کوتاه کردوگفت: ببین کی،،، اومده ،استادسوالی گفت :کی ؟؟؟؟ نگاهش به طرف ماشین دقیق ترشد،،منم ازهیجان فقط نگاه میکردم ،استادبه سمت درب عقبی ماشین اومد.هردوبا تعجب بهم نگاه کردیم ...من من کنان گفتم: س س س سالم استاد،،استادبا همون مهربونی وقدرت باالیش گفت به به بهترین شاگردم ...حرفهاش درذهنم میچرخید..برنده همیشه به بردن ..وبازنده به نباختن فکرمیکنه ،،تا عزیزخودت نشی عزیزکسی نمیشی ،،،،حواست به دسته بازی خودت باشه ،توجهت روبزارروهدفت نه سنگ ریزهای مسیر که فقط بخودت اسیب میزنی،من به توانایی های توایمان دارم وبرام ثابت شدی،ایمانت رونشون بده وبنویس ،، انقدرروی خودت بایدکارکنی که کسی توان اعصبانیت کردنت رونداشته باشه ،، من اگربجای توبودم واین تواناییهاروداشتم طوری راه میرفتم که گویی پادشاه عالمم...تکرارحرفهای استاددرذهنم مرورمیشدواروم اروم تکرارمیکردم همراه باگریه ...استادکه متوجه حالم شدبازحرفهای ارامشی زد..ماروبه محل کارش بردوازکارهاش تواینده برام تعریف ...نسیم جون پیشنهاددادکه ماروبرای گردش ببره استادهم همراه ما اومد.اول رفتیم دریا کناروحسابی ازدریا وموج هاش لذت بردیم کلی عکسهای دسته جمعی انداختیم ،،حدیث وراوش هم دوستای خوبی برای هم شده بودن وهمش درحال شیطنت کردن ،،نسیم جون ماروبردن بام قائمشهرجاده نظامی خیلی خوب بود.ازباال قائمشهرزیباترشده بود،،یهویی یادبام تهران خودمون افتادم ،،چرا من زیبایهاش روندیده بودم ،بعدرفتیم سیاهرودکنارپل معلق،،عجیب زیبابودوکنارش ناهارخوردیم خیلی حس خوب وعالی بودحسی که تجربه اش نکرده بودم ،،چندین ساعتی کناررودبودیم ،،،به سمت شهررودکال رفتیم ..درخت گردوی زیبایی بودهمگی زیردرخت نشستیم ...استادبرامون چایی اتیشی درست کردراوش توبغل حدیث خوابش برده بود..وهمان طورکه صحبت میکردیم چای اتیشی لذت این دورهمی رودوچندان کرد،،،حسابی خسته شده بودیم،،به خونه نسیم جون برگشتیم ،،استادبهم گفت امشب حتما خوب بخواب تا فردا سرحال باشی ،،سمیناری دارم ،وحتما بایدحضورداشته باشی ،با خوشحالی قبول کردم ،،موقع خواب همش به فردا فکرمیکردم وباورم نمیشدروزی توسمیناراستادشرکت کنم ،،،اما االن افتخارشرکت کردن روداشتم ،،خواسته هرشبم رونوشتم وشکرگذاری کردم وخوابیدم ،،،بعدازخوردن صبحونه قرارشد...نسیم جون ماروبه مقصدبرسونه ،حدیثم خوشحال بودازشرکت کردن تواین سمینار،پیامی ازطرف استاداومدکه خواسته بودهمون مانتویی که بغلش کردم وارزوکردم الغرمیشم تا دوباره بپوشمش روانتخاب کنم برای پوشیدن ،،گفتم چشمم،،،حرکت کردیم خیلی استرس داشتم ...یهویی گفتم کلیپ نسیم جون ..وسفربه ساری به من یادداد..که با چشمانی زیبابین همه چی روببینم ولذت ببرم ،شلوغی شهر وهمهمه وسروصدایش نشونه شوق زندگی مردمان شهرمه ،،،هوای گرمش ،،نشانه وقدرت خداونده که خورشیدی به اون داغی برای گرم کردن زمین خلق کرده. .خوردن ولذت بردن ازبستی عمورسول ..وجوددوستم حدیث قشنگم درکنارم..سایه درخت انگورحیاطمون لذت بردن ازبوی گل های با غچمون ،بوی غذای مامانم که بزرگترین پشتوانه.زندگیمه ،نگاه کردن شهرازباال وعظمت وزیبایهایش ،،واین یاداوری چقدرزیبا ودلنشین بود،وتکرارکردم )جهان اینه درون ماست ..هرطورکه مااونوببینیم ..به ما نشون داده میشه (....بیایید چشمانی زیبا بین داشته باشیم ،وبه یکدیگرعشق بورزیم. .....با صدای نسیم جون وحدیثم بخودم امدم سوگل.... سوگل....سوووووگل .. کجایی هان رسیدیم ،،،با شوق وذوق همراه با استرس خودمومرتب واراسته تر کردم....واردسالن سمینارشدیم ،،تا فهمیدن مهمان سمیناراستادهستیم با احترام وادب راهنمایی کردن ماروبه سمت جایگاه ،،اروم اروم سالن شلوغ شدوتمام صندلیها پرشدن ،،استادوارداتاق سمینارشد...همه به احترامش ایستادن ،،استادقدرتمندم.من با تواضع ومهربانی وادب ازحاضرین تشکرکرد ..صحبتهاش جنسش فرق میکرد...بازغرق افکارم شدم ،،،من سالها بودکه بعدازسالم نمازم ،دستموبقدری باال میگرفتم وازخدا میخواستم دستموبگیره.. وبه موقعیتهای گذشته ام برگردم گذشت وگذشت تا دوماه پیش به خدایم گفتم خدایی برایم بفرست روی زمین ،واین بارمحکمترگفتم : )بیا خدا باهم معامله کنیم،اینوکامال با خشم گفتم ،کامال یادمه، توخدایی ازجنس خودت برام روی زمین بفرست ،ومن هم بنده ای ازجنس خودت میشم .(..کمترازدوهفته خدا ،با یک پیام انگیزشی استادرودرمسیرم قرارداد،ومن هم با جواب دادبه پیام استادقدم درمسیرجدیدی گذاشتم ،،واستادبا مهارت بسیارباالی خودش باالخره تونست لج بازی منوکمترش کنه ، سکوت کردنم روشکست وازم خواست حرفهای نهفته ام روازادکنم ...خیلی سخت بودبرام ..استادکنارم شب وروزبودهرزمان میگفت بنویس: انقدرتکرارکردتا مغزم پذیرفت، کمکم کرد،خواسته هامو روتبدیل به واقعیت کنم با قدرت تجسم باالیم ، بانوشتن موفقیتهای کاری بزرگی برام رقم خورد..حال دلم خوب وخوبترمیشد.هرروزبا انگیزه تربودم برای نوشتن خواسته هام .. تواناییهاموبهم نشون دادوهرروزتوانمندترمیشدم .ودرمسیرهدایت شدنم ،هرروزاموزش میدیم ،حاال بماندکه )چه روزهایی استادازدستم حرصها خوردومن قهرها کردم .گاهی برای همیشه میرفتم ..اما مسیرهدایت برام شیرین شده بودوبرمیگشتم،(صدای استادباالتررفت ..بخودم امدم ،،،استادبا قدرت با صدای بلندگفت :میخواهیم امروزکسی رومعرفی کنم به شما ....که ماهها،شب هاوروزها، تالش کردم برایش ،کسی که هیچ منطقی جلودارش نبود..ناامیدنشدم ومطمین بودم موفق میشوم وامروزموفقیتم رودرحضورهزاران نفراعالم میکنم ......وبلند وبلندترگفت : سوگل. شاگردسرسختم بیا باال،شوکه شده بودم استادبازتکرارکرد....بارسوم محکم ترتکرارکرد،،،حدیث ونسیم به من قدرت رفتن دادن ...پاشوپاشو همه منتظریم که استادچی میخوادبگه ،،،با ترس واسترس به سمت استادرفتم وحرفهای گذشته استاددرذهنم میچرخید...یه روزی با صدای بلنداسمتوتوسمینارهام صدا میزنم..ومیگم......... این شاگردمنه....بی اختیاراشکم میرفت ...گویا استادهم متوجه شده بوددرذهنم چی تکرارشده ،،،،،،استادبا قدرتتتتت وصدای بلند.....گفت این شاگردمنه ومن بهش افتخارمیکنم ،،،بعدا نگاهش به طرف من شد....گفت سوگل یکی ازباهوش ترین شاگردامه ، امروزسه هدیه باارزش بمن دادکه بخودم میبالم ،،،،صدایششش روباالتربردوگفت 1،)اعتمادکردنش بمن زمانی که گفتم سکوتت روبشکن ...سوکتش روشکشت ..وبمن قول دادبا اینکه اعتقادداشت نمیشه ونمیتونه .ولی قول دادبارها قولش روشکست ولی سریع به

موردی برای نمایش وجود ندارد.