صدای مهیب

صدای مهیبی که ناگهان درکوچه پیچید................... 

دخترجوان به شغل
نیازداشت ،توانست دریک خانه دوروقدیمی به عنوان پرستاربچه کارپیدا کند،پدرومادربچه ها
پزشک بودند.واکثرا درخانه نبودند،وبچه ها روبه پرستارسپرده بودند.پرستارنگاهی به ساعت
انداخت دیروقت بودوبچه ها هنوزنخوابیده بودند.حسابی کالفه شده بود.ازشیطنت بچه ها
،بعدازکلی تالش وقصه گویی توانست بچه ها رابخواباند،وبعدبرای تماشای تلویزیون ،به طبقه
ی پایین رفت .که ناگهان صدای مهیبی ازداخل کوچه امد.به سمت پنجره رفت وبه داخل کوچه
نگاهی انداخت .مردچهارچانه ای کناراتومبیلش ایستاده بود،وهرچندگاهی ترقه ای برزمین
پرتاب میکرد.وپرستار.دلیل این کاررونمیدانست پرستارکه حسابی ترسیده بود،ازپشت پنجره
کناررفت وروی صندلی نشست .وچهره مردچهارشانه درذهنش مرورمیشد،ناگهان صدای زنگ
تلفن را شنید.وقتی جواب تلفن داد.تمام انچه راکه شنیده بود.نفس نفس زدنش سنگین
بودوصدای مردی که ازاوپرسید:ایا به بچه ها سرزده ای ؟باترس تلفن روسرجایش گذاشت
وسعی کرد خودش رومتقاعدکندکه این فقط کسی است که با اوشوخی کرده است ،وبه تماشای
تلویزیون مشغول شد،بازصدای زنگ تلفن به صدا درامدبا ترس وارام گوشی تلفن روجواب
دادبازهمان صدا ونفس نفس هایش ایا بچه ها چک کرده ای ؟پرستارکه حسابی ترسیده
بودسریع تلفن روقطع کردوبا پلیس تماس گرفت.اپراتورایستگاه پلیس به پرستارگفت
:اینبارصحبتش راطوالنی کند.تا به پلیس کمک کندبرای ردیابی.چنددقیقه بعدبرای سومین
بارصدای زنگ تلفن به صدا درامد.پرستاربا ارامش جواب دادوبا صحبت کردن زمان روطوالنی
کرد.وبازهمان صدا گفت بچه هاروچک کن ،پرستارتلفن را قطع کرد.وبازصدای زنگ تلفن به صدا
درامداین باراپراتورایستگاه پلیس بودفریادمیزدهمین االن خانه روترک کن .تماس ازداخل کوچه
است که نزدیک خانه شماره ردیابی شده است ،پرستارازترسش تلفن روبه زمین انداخت
وفرارکرد،ناگهان صدای پای ازداخل حیاط شنید.بدون مکث کردن وبا سرعتی باورنگردنی
.ازدرپشتی فرارکرددرست درحالی درروپشت سرخودبست .دست یک مردرا مقابل چشمانش
دیدوپرستارفریادهای بلندی میزد.دقیقا همان لحظه یک ماشین پلیس رادیدمردچهارشانه به ان
سمت خیابان فرارکرد.پلیس خانه روجستجوکردودوکودک که داخل کمدمخفی شده بودند.گریه
میکردند.که گویا بچه ها هم مردچهارشانه رودیده بودند.وازترسشان مخفی شده
بودند،وباالخره مردچهارشانه دستگیرشد....

موردی برای نمایش وجود ندارد.