کادو تولد

یک روز صبح الکی از خواب بیدار شد و از اتاقش بیرون دوید و از پله ها پایین آمد و بهآشپزخانه رفت. مامان و مامان بزرگ داشتند صبحانه می خوردند. مامان الکی گفت : » چه
خبره ؟ خیلی سر حالی. « الکی پرسید : » یعنی نمی دونین امروز چه روزیه ؟ « بابا چشمکی به
مادر زد و گفت : » بذار فکر کنم. یه روز خاص ، روز پدر ؟ ! « مامان پرسید : » روز مادر ؟ ! «
الکی گفت : » نه ، نه ، تولد منه ! یادتون رفته ؟ ! « مامان دستی به سر الکی کشید و گفت : »
چطور ممکنه ما فراموش کنیم ؟ تو الکی یکی یکدونه مایی امروز عصر می خواهیم برایت
جشن بگیریم. « الکی پرسید : خب من سه تا دوست دارم کدوم رو دعوت کنم ؟ « بابا گفت : »
می تونی هر سه تا دوستت رو دعوت کنی. « بابا گفت: » حاال ما باید بریم سر کار ولی اول توی
کمد رو نگاه کن. اون جا یه چیز خیلی خوب پیدا می کنی که مال توئه. « الکی در کمد جعبه
بزرگی را دید که کادو شده بود. آن را بیرون آورد و دید که یک چهارچرخه قرمز براق است.
الکی خیلی خوشحال شد و مامان و مامان بزرگ و بابا را بغل کرد ولی دوباره ایستاد و سرش
را پایین انداخت. مامان پرسید : » باز چی شده ؟ « الکی گفت : » دلم می خواهد امروز با
چهارچرخه ام بازی کنم اما من سه تا دوست دارم. حاال چه کار کنم ؟ « پدر و مادرش گفتند
حتما یه راهی پیدا می کنی و رفتند سر کار. الکی به مامان بزرگ کمک کرد تا اتاق را تزیین
کنند. آن روز عصر خاری ، هاپو و گوگولی آمدند تا همراه الکی تولدش را جشن بگیرند. هر کدام
از آن ها هدیه ای کوچک آورده بود. مامان بزرگ به آن ها کمک کرد تا صندلی بازی کنند یا با
چشم بسته همدیگر را پیدا کنند. بعد الکی کادوهایش را باز کرد و همه نشستند تا کیک بخورند.
گوگولی پرسید : » برای تولدت کادو گرفتی ؟ « الکی گفت : » مامان و بابام یه چهارچرخه قرمز
برای خریدن. « گوگولی پرسید : » می شه چهارچرخه ات رو ببینم ؟ « الکی چهارچرخه را آورد
و نشان داد و گفت : » کاشکی هر کدوم مون یکی داشتیم. « گوگولی گفت : » خب ، نوبتی
سوار می شیم. « خاری گفت: » مثل بازیای دیگه نوبت می ذاریم. « الکی گفت : » فکر خوبیه،
شما سوار شین من و خاری شما رو هل می دیم. « آن روز بعد از ظهر چهار دوست بقیه وقت
شان را نوبتی سوار چهارچرخه شدند و به همه آن ها خیلی خوش گذشت.
آن شب وقتی مامان الکی او را به تخت برد گفت : » به الکی خسته من خوش گذشت ؟ « الکی
گفت : » بهترین جشن تولدم بود. بازی کردن با دوستام خیلی خوب بود. « مامان پرسید : » با
چهارچرخه چی کار کردید ؟ « الکی جواب داد : » نوبتی سوار شدیم. « مامان پرسید : » خب ،

چه احساسی داشتی ؟ « الکی گفت : » از این که نوبتی سوار چهارچرخه شدیم خیلی
خوشحالم. خیلی خوش گذشت. « بعد الکی چشم هایش را بست و خوابش برد.

از کودک بپرسید :

- الکی چرا خوشحال بود که با دوستاش بازی می کرد ؟

- اگر الکی چهارچرخه اش را به دوستانش نمی داد ، چه اتفاقی می افتاد ؟

- تو اگر جای الکی بودی چه می کردی ؟
به کودک بگویید :
تو صاحب این اسباب بازی ها هستی و اشتراک گذاشتن آن ها تحت کنترل توست و کار خوبی
است که وسایلت را به دیگران بدهی. بگویید بهترین راه لذت بردن از چیزهایی که دور و برمان
است این است که آن ها را با دیگران شریک شویم؛ این جوری هم خودمان لذت بیشتری می
بریم و هم بقیه را شاد می کنیم.

موردی برای نمایش وجود ندارد.